شبکه افق - 9 بهمن 1403

"بعثت"، بیداری میان خواب‌زدگان (انسان، بدون بعثت، هنوز انسان نیست)

مبعث مبارک رسول خدا ص - دارالتفسیر حرم حضرت رضا ع - ۱۴۰۲

بسم الله الرحمن الرحیم
آیه 164 سوره آل عمران است. این آیه یک مرتبه از آن فضای جهاد و فداکاری و مبارزه و تحریم بیرون آمده است و چون آیه بعد از آن آیه 165 دوباره به همان فضا برمی‌گردد یک سؤال پیش می‌آید که این آیه چه چیزی را می‌خواهد بگوید؟ در این آیه یک مرتبه بحث جهاد و فداکاری و این‌ها نیست. یک چیز خیلی مبنایی‌تری دارد مطرح می‌شود. حالا سوال این است که چرا وسط آن بحث، یک مرتبه این گفته می‌شود؟ آن آیه 164 این است: «أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ». شک نکنید، احتمال دیگری ندهید، الا این که بدانید خداوند بر مؤمنین منت گذاشته است. «إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ» چون از بین خودتان رسولی را مبعوث کرد. حالا چون عید مبعث هم هست، «إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ»، وقتی برانگیخت. بعثت؛ یعنی برانگیختن، برانگیخته شدن. یعنی همه بشر خواب، گیج، شل و واداده، یک مرتبه این بعثت اتفاق می‌افتد. این بعثت یعنی بیداری میان خواب‌زدگان. یعنی حرکت در وسط باتلاق رکود، بعثت این است. می‌فرماید: خدا بر مؤمنین منت گذاشته است، از بین خودشان، مثل خودشان، یک انسانی را مبعوث کرد، به او رسالت داد و او می‌آید «یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ»، آیات خداوند را بر آن‌ها تلاوت می‌کند. «وَیُزَکِّیهِمْ» آن‌ها را پاک می‌کند، به آن‌ها رشد می‌دهد، آن‌ها را انسان‌تر می‌کند. «وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ» و کتاب خدا و آیات الهی را به بشر تعلیم می‌دهد، با جهل، مبارزه می‌کند. «وَالْحِکْمَةَ» بشر را در عقلانیت و در تشخیص و رشد تربیت می‌کند. کدام بشر را؟ «وَإِنْ کَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلَالٍ مُبِینٍ» همان بشر و همان جوامعی را که قبلاً در باتلاق گمراهی و تاریکی گیر افتاده بودند، به کلی راه را گم کرده بودند. «فِی ضَلَالٍ مُبِینٍ»، «ضَلَالٍ مُبِینٍ» یعنی انحراف با زاویه کم نه، انحراف با زاویه ۹۰ درجه، ۱۸۰ درجه! «ضَلَالٍ مُبِینٍ» یعنی به ‌وضوح راه را گم کرده بودند. این منت خدا بر شما بود که این پیامبران را فرستاد تا با شما از خدا بگویند و سخن خدا را به شما بگویند و به شما بگویند شما چه بودید و چه خواهید بود و چه شد و با خودتان و با دیگران چه بکنید چه می‌شود. حالا این آیه، وسط آیات تقسیم‌بندی مجاهدین و قاعدین و خائنین، برای چه آمده است؟ شاید یک علت مهم آن این باشد که وسط مبارزات و مشکلات، گاهی یادمان می‌رود هدف چه بود. هدف و وسیله با هم مخلوط می‌شوند، فکر نکنند مبارزه و جنگ خودش هدف است. هدف اصلی، رشد انسان است، برای این که معیار قضاوت‌ها، یأس‌ها و غرورها اصلاح بشود، یک مرتبه بعد از آن آیات قبلی، اصل فلسفه دین را مطرح می‌کنند که آقا وسط بحث آیات جهاد و شهادت و خیانت بودیم، باز یک مرتبه به اصل بعثت برگشتیم؟ بله، به این کلمات دقت کنید. اولاً دوتا تأکید، هر جا که قرآن تأکید می‌کند یا قسم می‌خورد یا «إِنَّ، قَدْ، لَقَدْ» این‌ها را می‌آورد، معنی آن این است که این از آن چیزهایی است که شما به آن شک دارید، باور نمی‌کنید، می‌گویید قبول داریم ولی واقعاً قبول ندارید. هرجا قرآن قسم می‌خورد یا تأکید می‌کند، معنی‌اش این است که ما باید تاملی بکنیم، گاهی می‌بینیم خداوند با تأکید یک چیزی را می‌گوید، می‌گوییم این که واضح است، دیگر قسم نمی‌خواست. چرا إِنَّ و لَقَدْ و این‌ها را آورده است؟ که ما قبول داریم. نه، قبول نداریم، خیال می‌کنیم قبول داریم. اگر واقعاً قبول داشتیم، بعضی از این چیزها به ذهن‌مان نمی‌آمد. مثلاً یادمان رفته است، اگر در مسیر حق هستیم پس چرا این‌قدر ضربه می‌خوریم؟ این مشکلات پس چیست؟ برای این که زیرساخت این قضاوت، همان چیزی است که در این آیه بعدی خداوند نفی می‌کند. می‌فرماید: شما به روی خودتان نمی‌آورید، خودتان هم توجه ندارید ولی مثل این که تردید دارید که خدا بر شما منت گذاشته است، نه شما بر خدا. یعنی وقتی یک عمل صالحی، خدمتی، عبادتی، عدالتی انجام می‌دهید، چرا از خدا طلبکار می‌شوید؟ چرا فکر می‌کنید یک کاری به نفع خدا کرده‌اید؟ شما به نفع خودتان کرده‌اید. خداوند منافع ندارد، هیچ‌کس نمی‌تواند کاری به نفع خدا بکند، چون خدا نه نیازی دارد، نه نفعی. هیچ ‌کس هم نمی‌تواند به خداوند ضرر بزند. خدا می‌فرماید: چون بعضی‌ها می‌گویند این همه دردسر و مشکلات برای پیغمبر بود، پیغمبر آمد این حرف‌ها را به ما زد، ما هم باور کردیم، دنبالش راه افتادیم، این همه هم دشمن پیدا کردیم و دچار مشکلات شدیم. ممکن است به ذهن ما برسد که خدا باید ممنون ما باشد که ما در این صف هستیم! بالاخره فحش می‌شنویم، هزینه می‌دهیم، درگیر می‌شویم. می‌فرماید: شما اشتباه به صحنه نگاه می‌کنید، خداوند بر شما منت گذاشته است. منت، منّ، آن وزنه ترازو را می‌گویند. یعنی وقتی می‌خواهید وزن چیزی را بفهمید، با آن سنگ ترازو وزن می‌کنید. «منّ، منّت» یعنی وزنه، وزن سنگ. یعنی این‌قدر این وزنه سنگین است، منتی که خدا بر شما گذاشته است، پیامبران را فرستاد تا شما را رشد بدهند، تطهیر کنند. اگر جهاد می‌کنی، اگر شهید می‌شوی، اگر روزه می‌گیری، حجاب داری، نماز می‌خوانی، انفاق می‌کنی، فکر نکن داری به خدا خدمت می‌کنی، به نفع خدا کار می‌کنی، تو داری به نفع خودت کار می‌کنی. ممنون خدا باش که خداوند راه نجات و رستگاری تو را به تو نشان داده است. تو داری خودت را بهشتی می‌کنی، تو داری به سمت نور می‌روی. اگر کسی دست تو را گرفت، دارد تو را راهنمایی می‌کند، تو باید ممنون او باشی یا او ممنون تو؟ یکی از پیام‌های این آیه این است که از خداوند طلبکار نباشید. این آیه می‌فرماید ما هر کاری بکنیم بدهکار هستیم. ممنون باشید. بزرگ‌ترین منتی که این آیه می‌فرماید خدا بر شما گذاشته است، این است که سخنگو فرستاده است. خدا با شما حرف زده است، بزرگ‌ترین منت خدا این است که خدا با شما حرف زده است، چون خیلی‌ها الآن در دنیا خدا را قبول دارند، ولی باور نمی‌کنند خدا رسول می‌فرستد. می‌گویند مگر خدا حرف می‌زند؟ خدا خلق کرده است. و خدا مگر حرف می‌زند؟ با آدم حرف می‌زده است. پس چرا با تو حرف زده است؟ چرا با ما حرف نمی‌زند؟ این‌جوری می‌گویند! قرآن می‌گوید: خدا با همه شما حرف می‌زند. از طریق فرشته به شما الهام می‌شود، از طریق شیطان وسوسه می‌شوید. الهامات الهی و ربانی. حضرت امیر(ع) می‌فرمایند: اصلاً وقتی مشغول تفکر و عبادت هستید، خدا دارد با شما پچ‌پچ می‌کند. نجوی می‌کند. نجوی یعنی پچ‌پچ. «فِی ذَاتِ عُقُولِهِمْ» خدا دارد از طریق عقل و فطرت و وجدان‌تان با شما پچ‌پچ می‌کند، این صدای خداست. آن که به شما می‌گوید این عمل صالح را انجام بده، این کار بد را نکن، این صدای خداست. دارد با تو از طریق عقل و فطرتت حرف می‌زند،. اما آن‌جوری که با انبیاء سخن گفته است، آن سخنی خاص است که ظرفیت خاصی می‌خواهد. ضمن این که همه پیامبران مثل هم و در یک کلاس نبوده‌اند. ما پیغمبرتر داریم تا پیغمبرتر و پیغمبرترین آن‌ها، پیغمبر اکرم(ص) است. ولی همه پیامبران در یک مسیر، رو به یک هدف، با انگشت اشاره به یک نور و با یک زبان با بشر سخن گفته‌اند و اصول آن‌ها یکی بوده است. ولو سطوح‌شان یکی نیست ولی همه در یک خط هستند. قرآن هم می‌فرماید بگویید: «لَا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ» از نظر ما همه انبیاء یکی هستند، هیچ تفاوتی، جدایی و طبقه‌بندی بین آن‌ها قائل نمی‌شویم که این پیامبران این جناح هستند آن پیامبران آن جناح هستند! امام(ره) می‌فرمودند: اگر همه انبیاء، هزاران پیامبر را در یک روستا جمع کنید، با هم حتی یک دعوا هم نمی‌کنند. ممکن است اختلاف نظر یا گفتگو داشته باشند، همان‌طور که خضر و موسی با هم جر و بحث کردند، اما امکان ندارد دعوا کنند. چون هدف همه آن‌ها خداست، هدف هیچ ‌کس خودش نیست. اما کل کره زمین را به دو آدم تربیت‌نشده و آدم‌های معمولی مثل امثال بنده بدهید. بگویید این کره زمین برای شما دو نفر است، نصفش کنید. آن دو تا می‌آیند لب مرز می‌ایستند. آن نصف زمین برای تو است، برو سراغ نصف خودت، می‌آید لب مرز، سهم دیگری را می‌خواهد، او هم سهم این یکی را می‌خواهد. امام می‌گفت: اگر کل کره زمین را به یکی از این‌ها بدهند، آیا سیر می‌شود؟ نگاه می‌کند بالا می‌گوید: آن‌ برای کیست؟ بقیه‌اش برای کیست؟ تو که بی‌نهایت‌طلب هستی، نمی‌فهمی که با این چیزها سیر نمی‌شوی؟ بی‌نهایت فقط خداست، فقط با خدا سیر می‌شوی. با غیر خدا هر چه به تو بدهند، سیر نمی‌شوی. میلیاردها ثروت به تو بدهند، باز هم کم است، قوی‌ترین آدم دنیا، سلطان کل عالم بشوی، باز هم حرص می‌خوری، باز هم راضی نیستی. انسان بی‌نهایت را می‌خواهد، ماها توجه نداریم. می‌فرماید: پس یک منت، بعثت است. در آیات قبل می‌گوید: در مقابل دشمن مقاومت کنید، انفاق کنید، چه کار کنید، بازیچه شایعات و جنگ روانی دشمن نشوید. این وسط یادتان نرود، هدف همه این‌ها حفظ پیام بعثت است. هدف کل بعثت هم شما هستید، نجات شماست. همه این‌ها برای انسان است. اگر نماز، روزه، حجاب، انفاق، ایثار، نماز، این‌ها واجب شده است، همه این‌ها برای رشد شماست، برای نجات شماست، نه برای نجات خدا. خدا که جایی گیر نکرده است که بخواهید نجاتش بدهید. این که رسولی به سمت شما فرستاده است، می‌گوید: اطراف پیغمبر را خالی نکنید، او رسول خداست، دارد حرف خدا را می‌زند و هدفش منافع شماست. هیچ‌چیزی به نفع پیغمبر نیست که به ضرر شما باشد. اگر می‌گوید مبارزه کنید، مقابل این‌ها بایستید، منافع شما را در نظر دارد، نه منافع خودش را یا منافع خدا را که خدا منافعی ندارد. پس این راز بعثت است. بعد مسئله رسول، خدا رسول دارد. رسول یعنی کسی را می‌فرستد سراغ بشر. خداوند با انسان حرف زده است. خدای قرآن، گنگ نیست، حرف می‌زند. خدای قرآن، کر نیست، سمیع است. خدا کور نیست، بصیر است. خدا چرت نمی‌زند. «لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ» خدا خوابیده است حواسش نیست دنیا چه خبر است؟ خدایا نمی‌بینی چه خبر است؟ چرت می‌زنی؟ «لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ» خدا نه چرت می‌زند، نه می‌خوابد. پس نمی‌بیند؟ بصیر است، همه چیز را می‌بیند. صداهای ما را نمی‌شنوی؟ سمیع است، می‌شنود، همه چیز را می‌شنود. ضعیفی؟ نمی‌توانی جلوی بعضی از مسائل را بگیری؟ کنترل دنیا از دستت خارج شده است؟ نه، «رَبُّ الْعَالَمِینَ»، همه چیز تحت کنترل اوست. تو مشکل داری، هنوز نفهمیده‌ای چرا به دنیا آمده‌ای؟ چرا چند سالی اینجا هستی؟ چرا چند وقت دیگر دفنت می‌کنند، می‌میری؟ چند وقت دیگر می‌میری، همه شما می‌میرید. حالا من حسابم جداست، ولی شماها همه‌تان می‌میرید. کسی هم نگوید خدا مرگتان بدهد، خدا به شما مرگ می‌دهد. خدا به ما مرگ می‌دهد. قرآن می‌گوید: مثل این که حواس‌تان نیست، شما آمدید و از دنیا دارید رد می‌شوید، اصلاً اینجا هدف نیست. مثل آدم رد می‌شوید، چند روز بیشتر هم اینجا نیستید. انبیاء آمدند تا این را به شما بگویند، آن‌ها هم از خودتان هستند. «مِنْ أَنْفُسِهِمْ». فکر نکنید از مریخ باید بیایند، فکر نکنید فرشته‌ها باید بیایند با تک‌تک شما حرف بزنند، فکر نکنید خدا باید خودش مستقیماً با تو حرف بزند، به همان سبکی که با انبیاء حرف زده است. فکر نکنید که باید دائم اتفاقات غیر عادی رخ بدهد تا باور کنیم که خدا هست. این که الآن من مریض شدم، اگر همین الآن شفا بدهی، معلوم می‌شود هستی، اگر شفا ندهی، معلوم می‌شود نیستی. اصلاً این محاسبات شما غلط است. سوءتفاهم است، اشتباه گرفته‌اید، هم زندگی، هم مرگ، هم بیماری، هم سلامتی را. نمی‌فهمید فلسفه آن‌ها چیست؟ بعد رسولی از خودتان برانگیخت که نگویید خدا با ما حرف زده است، کسی را هم فرستاد تا با ما حرف بزند، ولی او که نمی‌فهمد ما در چه شرایط و مشکلاتی هستیم، او که انسان نیست. فرشته از کجا می‌فهمد ما در چه حالی هستیم؟ مرتب به ما دستور می‌دهد، می‌گوید آدم خوبی باش، اگر جای من بودی، خودت هم نمی‌توانستی آدم خوبی باشی. از بیرون ایستاده کنار میدان ایستاده هی می‌گوید لنگش کن! از یک چیزهایی هم خوشت می‌آید، می‌گویی این کار را بکن. می‌گویند طرف گرسنه بود، پشت شیشه کبابی ایستاده بود، نه نانی داشت، نه چیزی، فقط نگاه می‌کرد به کسانی که کباب می‌خوردند و تصور می‌کرد آن‌ها چه کیفی می‌کنند. بعد دید یکی دارد کباب می‌خورد، زد پشت شیشه، نگاه کرد و گفت پیاز، پیاز هم بخور. با کباب‌ها می‌چسبد. خودش که نمی‌توانست کباب بخورد، خیال می‌کرد الان اگر یک پیاز بخورد، خیلی خوب است، با کباب‌ها هم می‌چسبد. ما هم همین کارها را می‌کنیم، منتهی چون به ریش خودمان نمی‌خندیم، خیال می‌کنیم خنده‌دار نیست.

می‌فرماید: انبیاء از خودتان هستند، انسان هستند، تمام مسائلی را که شما درگیر آن هستید، آن‌ها هم درگیر همان‌ها هستند. بیماری، سلامتی، فقر، ثروت، ذلت، عزت، البته به لحاظ مادی، شکست، پیروزی، تولد، مرگ، ازدواج، دشمن، دوست، سیری، گرسنگی، همه این‌ها را انبیاء مثل شما می‌کشند. «مِنْ أَنْفُسِهِمْ» کسانی که مثل خود شما هستند و شما را درک می‌کنند، آمده‌اند تا بگویند می‌شود در این مشکلات، در این ۶۰-۷۰ سال که کم و زیاد زنده هستیم می‌شود وسط این مشکلات انسان بود. ببینید، انسانی از خودتان است در این موقعیت قرار گرفت، ببینید چقدر قشنگ عمل کرد. در آن موقعیت سخت هم درست عمل کرد، در این موقعیت خوب هم درست عمل کرد. «یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ» خداوند آیاتی دارد که این آیات باید تلاوت و خوانده بشود. تلاوت معنایش به این تلاوت قرآنی که ما می‌کنیم، نیست. این پایین‌ترین سطح تلاوت است. تلاوت آیات یعنی آیه پشت آیه در دل آیه. یعنی آیات و نشانه‌هایی که خداوند قرار داده است. تلاوت آیات یعنی این نشانه‌ها پشت سر هم در موقعیت‌های مختلف ردیف شده‌اند، انبیاء این نشانه‌ها و آیات را برای شما می‌خوانند و برای شما یادآوری می‌کنند. آن‌ها انگشت اشاره خداوند هستند. پیر هستی، این‌جوری پیر باش، نه آن‌جوری. جوانی، این‌جوری باش. کودکی، الآن ورشکست شدی، این‌جوری باش. مثل آن ورشکسته‌ای که آن‌جوری عمل می‌کند، نباش. دارا هستی، این‌جوری باش. بیمار شدی، این‌جوری بیمار باش. حاکم هستی، به علی نگاه کن. بین ده‌ها هزار نفر، ۷۰ نفر گیر افتاده‌اید و تکه‌تکه می‌شوید، به حسین نگاه کنید. در پیروزی، می‌شود یک پیروز مؤمن بود یا یک پیروز فاسد. در شکست هم همین‌طور، شکست‌خورده مؤمن و فاسد. این تلاوت آیات می‌شود. خداوند می‌فرماید: به شما منت گذاشته است، اگر چهار تا عمل می‌کنید، طلبکار نباشید، شما به خداوند بدهکارید. چون او دارد به شما می‌گوید چه کار کنید که نجات پیدا کنید. آیات خداوند باید خوانده و تلاوت بشود، تلاوت نه فقط صوت. یعنی این مفاهیم باید دائماً یادآوری بشود، ما یادمان می‌رود. ما هدف را با وسیله اشتباه می‌گیریم.

«وَیُزَکِّیهِمْ» اولاً آیات الهی باید تلاوت بشود، قرآن حق است، اسلام حق است. بله خب حق است، ولی به من چه؟ چند میلیارد آدم هستند، ارتباط آن‌ها با این حق چیست؟ باید تلاوت بشود. یعنی این پیام خدا باید دائماً به بشر رسانده بشود، باید به سؤالات بشر جواب بدهیم، در مشکلات، راه حل قرآن را نشان بدهیم. قرآن کتاب مقدس است. از زیرش رد می‌شوید و به مسافرت می‌روید، آن را سر سفره عقد می‌آورید، سر قبر می‌برید، درحالی‌که این‌ها اصلاً فلسفه قرآن نبوده است. قرآن برای چیز دیگری فرستاده شده است، ما کارهای دیگری با آن می‌کنیم. قرآن نه برای سر قبر بردن است، نه برای مجلس عروسی، نه برای سفره هفت‌سین، نه برای این که مسافر از زیرش رد بشود. قرآن برای این چیزها نازل نشده است. حالا این کارها را، نمی‌گویم نکنید، قرآن خودش می‌گوید برای چه آمده است: برای تزکیه، تعلیم و تربیت بشر آمده است. می‌گوید: شما به خدا مدیون هستید که کسی را فرستاده است که «یُعَلِّمُهُمْ».بشر جاهل است، آمده است تا شما را آگاه کند. نمی‌دانید اینجا کجاست؟ برای چه آمده‌اید؟ بعدش چه می‌شود؟ هیچ‌ چیز نمی‌دانید، انبیاء آمده‌اند تا به شما بگویند، از آن‌ها ممنون باشید. اگر به شما می‌گوید فداکاری کنید، خودتان را به سختی بیندازید، این کار را بکنید، آن کار را نکنید، این‌ها جزئی از پروژه تربیت شماست. هم کتاب باید تعلیم داده بشود، یعنی آنچه که بر همه انبیاء نازل شده است، این‌ها به آموزش نیاز دارد. قرآن خواندن لازم است، اما اصلاً کافی نیست. می‌فرماید: کتاب باید تعلیم داده بشود. یعنی ما جاهل به کتاب هستیم و می‌رویم قرآن می‌خوانیم. ما عالم به قرآن نیستیم. ما فقط برای تبرک به قرآن مراجعه می‌کنیم، می‌فرماید: شما به کتاب و به تعلیم این مفاهیم نیاز دارید، شما به حکمت نیاز دارید. انبیاء آمدند تا به شما حکمت بیاموزند. حکمت یعنی کسی که نداند که اینجا کجاست؟ برای چه آمده‌ایم؟ چه خبر است؟ هدف چیست؟ کسی که صدتا «چرا» نتواند بپرسد تا ۱۰۰ تا جواب بشنود، این حکیم نیست، حکمت ندارد. ما بدون حکمت زندگی می‌کنیم، بدون حکمت می‌میریم. ما از فلسفه حیات و مرگ، از رمز و راز و سرّ این عالم هیچ‌ چیز نمی‌دانیم. می‌گوید انبیاء آمدند تا این‌ها را به شما بگویند. بعد «وَإِنْ کَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلَالٍ مُبِینٍ» اولاً این‌طور نیست که بگوییم این حرف‌ها باشد یا نباشد، فرقی نمی‌کند، بالاخره همه جوامع بشر، هر کشوری، هر شهری، هر جایی که بروید، همه دارند زندگی می‌کنند، همه با کمی تفاوت مثل هستند. نه. می‌فرماید: بسیاری از شماها در بیابان، در تاریکی گم شده‌اید، خودتان هم نمی‌دانید دارید کجا می‌روید. «لَفِی ضَلَالٍ مُبِینٍ» به ‌وضوح گم شده‌اید. خوشحال هستید؟ فکر می‌کنید کسی که راه را پیدا کرده است، با کسی که گم شده است، این‌ها با هم مساوی هستند؟ آن که گم شده است، به جایی نمی‌رسد، در بیابان از تشنگی، گرسنگی و از خطرات می‌میرد، اما این یکی به مقصد می‌رسد. چطور می‌گویید هدایت و ضلالت مساوی است؟

یکی دیگر از پیام‌های آیه این است که حتی از هیچ جامعه و هیچ‌کس مأیوس نباشید. این آیه می‌فرماید: حتی اگر «لَفِی ضَلَالٍ مُبِینٍ»، در بدترین گمراهی‌ها باشند، فاسدترین جامعه باشند، این آیه می‌فرماید: ممکن است اصلاح بشوند. بدترین آدم‌ها ممکن است به بهترین آدم‌ها تبدیل بشوند. «لَفِی ضَلَالٍ مُبِینٍ» قبلاً در گمراهی واضح بودند، ولی همین‌ها بعداً به صالح‌ترین انسان‌ها تبدیل شدند. از بین همین‌ها، ابوذر، سلمان، مقداد، عمار، بلال بیرون آمدند. در زمان خودمان هم مگر ندیدیم از چه آدم‌هایی، چه آدم‌هایی ساخته شد؟ به این کلمه «منت» هم توجه کنید، منّ، همان سنگ ترازو است. برای وزن کردن است، هر چیزی که سنگین است، هر نعمتی که بزرگ است، منّت است. این آیه می‌گوید: هر وقت دیدی از خدا طلبکاری یا از خدا شاکی هستی، معلوم می‌شود گیجی! معلوم می‌شود اصلاً نمی‌فهمی برای چه به دنیا آمده‌ای؟ اینجا چه خبر است؟ بعداً چه خواهد شد؟ دچار سوءتفاهم شده‌ای، اشتباه گرفته‌ای. این آیه در مورد رهبران الهی می‌فرماید پیغمبر اکرم(ص) اولاً «مِنْ أَنْفُسِهِمْ» رهبران الهی باید از خود مردم، از توده مردم باشند. از کف جامعه باشند، انبیاء چوپان، کارگر، نجار، آهنگر بوده‌اند. همه انبیاء و پیامبران از توده مردم و مستضعفین بودند. انبیاء مردمی و از خود مردم بودند، درد مردم را می‌شناختند و مردم هم آن‌ها را می‌شناختند. به خدا قسم اگر این حرف‌هایی را که پیغمبر اکرم به مردم گفتند، کس دیگری می‌گفت، هیچ ‌کس به او ایمان نمی‌آورد. همه او را قبول داشتند، از قبل از این که پیامبر بشود، از جوانی همه، حتی مشرکین و کافرها به او امین می‌گفتند و ایشان را قبول داشتند. می‌گفتند: ما یک دروغ هم از او نشنیده‌ایم، کوچک‌ترین خیانتی به کسی نمی‌کند. انسان است، پیامبر قبل از این که پیامبر بشود، انسان بوده است و همه او را قبول داشتند. همان مشرکین و بت‌پرستان منحرف هم او را قبول داشتند. همین‌ها بعداً با او در افتادند، چرا؟ چون آمد و گفت من می‌خواهم پیام خدا را به شما برسانم. از وقتی که گفت من رسول و پیامبر هستم، از وقتی گفت شرک و گمراهی را کنار بگذارید، دخترانتان را زنده به گور نکنید، ربا نخورید، دروغ نگویید، خیانت نکنید، بی‌ناموسی نکنید، حقوق بردگان را رعایت کنید، ربا نخورید، از وقتی این حرف‌ها را زد، دشمنش شدند. و الا قرآن می‌گوید همه مشرکین او را قبول داشتند. خود پیامبر می‌گوید: شما که من را می‌شناسید، من ۴۰ سال قبل از این که مسئله بعثت پیش بیاید، بین شما زندگی می‌کردم، کدام از شما من را نمی‌شناسید؟ من هم شما را می‌شناسم. این آیه هم می‌فرماید هرکس می‌خواهد رهبری دینی کند، شما که از پیامبران، پیامبرتر نیستید. مردمی باشید، درد مردم را بشناسید، مردم به شما اعتماد کنند، الگوی مردم باشید، در غم و شادی آن‌ها شریک باشید، در دسترس مردم باشید. بین مردم باشید، انبیاء این‌گونه بودند. برای همین هم با گذشت هزاران سال، حرف‌هایشان هنوز باقی است. انبیاء آمدند و بشر را نه فقط از نظر معنوی، بلکه از نظر مادی هم نجات دادند. حضرت فاطمه(سلام‌الله‌علیها) در سخنرانی‌ خود در مسجد النبی، بعد از پیامبر اکرم(ص)، آن سخنرانی معروفشان که اعتراض بود و خیلی سخنرانی عجیبی است، کسانی که آن خطبه را خطبه فدکیه می‌نامند، اشتباه می‌کنند.

آن موضوع و بستر و بهانه‌ای برای حرف‌های بسیار بزرگ بود. آن‌جا حضرت فاطمه(س) در یک بخشی می‌فرماید شما اصلاً معنویت و انسانیت و اخلاق هیچ؛ شما به لحاظ مادی شما عرب‌ها در عصر جاهلیت چه کسانی بودید؟ شما از آب آلوده کنار جاده‌ها از آبی که با پهن شتر، با سرگین الاغ با پهن قاطی بود از آن آب می‌خوردید! شما بین مار و عقرب‌ها، لای این سنگ‌ها زندگی می‌کردید. شما غذای تمیز و پاک اصلاً بلد نبودید بخورید. شما دختر بچه‌هایتان را از ترس فقر زنده‌به‌گور می‌کردید، می‌کشتید. شما این‌قدر کینه‌توز بودید که سر کوچک‌ترین مسئله‌ای، این قبیله با آن قبیله، سر یک مسئله کوچک دعوا می‌کردید و سال‌ها همدیگر را می‌کشتید. این‌قدر وحشی بودید! شما در عین حال این‌قدر ضعیف بودید که این قدرت‌ها و ابرقدرت‌ها، هر که از اینجا رد می‌شد، یکی توی سر شما می‌زد. حالا این‌قدر قدرت پیدا کرده‌اید! این اخلاق، انسانیت، برادری و این‌ها را چه کسی برای شما آورد و گفت؟ چرا این‌قدر خوش‌اخلاق شده‌اید؟ اخلاق‌هایتان عوض شده است، شما همان جانوران وحشی بودید، چطور این‌قدر انسان شده‌اید؟ آن ذلت، چطور عزت شد؟ شما گرسنه بودید، الآن همه شما سیر هستید! همین دنیای‌تان چه‌جوری عوض شد؟ پیغمبر بود، اسلام این کار را کرد، برایتان امنیت، عزت و قدرت آورد. ولی هنوز از او نگذشته، تمام آن ارزش‌های گوارایی را که به دست پیامبر نوشیده‌اید، همه را دارید استفراغ می‌کنید، بالا می‌آورید؟ می‌خواهید دوباره به عصر قبل از اسلام، جاهلیت برگردید؟ منتهی این دفعه به اسم اسلام. این سخنرانی فاطمه است.

سخنرانی علی(علیه‌السلام) است که می‌فرماید: شما قبل از اسلام نه فرهنگ داشتید، نه سواد داشتید، نه بهداشت داشتید. انواع بیماری‌ها را داشتید، همه‌تان بی‌سواد بودید، همه‌تان گرسنه بودید. نه بهداشت، نه سواد، نه رفاه داشتید. اسلام شما را به ‌لحاظ مادی و معنوی، وضع دنیا و مادی و معنوی‌تان را خوب کرد. حالا چرا طلبکارید؟ چرا می‌خواهید از این مسیر خارج بشوید؟ چرا می‌خواهید تقلید دیگران را بکنید؟ پشیمان شده‌اید؟ جعفر طیار، جعفر برادر علی‌بن ابی‌طالب که رهبر مهاجرین به حبشه است، آنجا رفته، نجاشی، پادشاه اتیوپی، حبشه در آفریقا، آدم مسیحی بود، ولی آدم مسیحی مؤمن، صادق و پاکی بود، بعداً هم مسلمان شد. پیامبر(ص) فرمودند: بروید، اینجا در خطر هستید، یک عده از مسلمانان هجرت کنند، آفریقا به حبشه بروند و آن‌ها مسلمان نیستند، اما آدم‌های درستی هستند. خیلی این جمله پیامبر جالب است، که در حبشه، حکومت حبشه و مردم آن‌جا مسلمان نیستند، مسیحی هستند، اما راستگو هستند، دروغ نمی‌گویند. بروید، آنجا امنیت دارد و پیام ما را به آن‌ها برسانید. می‌دانید که چرا به جعفر طیار، «طیار» می‌گویند؟ برای این که ایشان در جهاد، در نبرد با امپراتوری روم و کفر جنگید و دو دستش قطع شد و بعد شهید شد و پیغمبر فرمود: به جای دو دست، دو بال در بهشت به او داده‌اند و می‌دهند. طیار یعنی پرنده. یعنی جعفر تیزپرواز. سن ایشان از امیرالمؤمنین بالاتر بود. رهبر مهاجرین بود. آن موقع که به آنجا رفت جوانی بود که اصلاً کسی توقع نداشت چنین کار عظیمی انجام دهد. بعد پادشاه حبشه از او می‌پرسد: این دینی که شما می‌گویید پیغمبر تازه آورده است و شما می‌گویید این همان حرف‌های عیسی مسیح است، می‌گویید شما با ما، مسیر‌تان یکی است و این مشرکین و بت‌پرستان مکه می‌گویند شما منحرف هستید دین‌تان را معرفی کن، این دین با شما چه کرده است؟ و به شما چه می‌گوید؟ این فواید بعثت است، چون مبعث بود، فواید بعثت را می‌گوییم. این آیه کریمه را گفتیم. امام رضا(ع) در ذیل مسئله بعثت چندین تعبیر دارند که می‌فرمایند: اصلاً اگر بعثت نبود، انسان، انسان نبود. انسان، یک حیوان دو پا بود. اگر بعثت نبود، اخلاق در جامعه بشری وجود نداشت. اگر بعثت نبود، عدالت وجود نداشت. اگر بعثت نبود، ترحم وجود نداشت. اگر بعثت نبود، تمدن نبود، تمام تمدن‌ها، ریشه‌هایشان به انبیاء برمی‌گردد، بعداً منحرف شده‌اند.

حالا ببینید جعفر چه می‌گوید؟ پادشاه حبشه می‌گوید: اگر من به شما پناهندگی بدهم، این متحدین ما در حجاز، جزیرة العرب، در مکه، این‌ها با ما درگیر می‌شوند، ما با این‌ها تجارت داریم، روابط اقتصادی، سیاسی، ما مدت‌ها با این‌ها روابط داریم، الآن من باید بین شما و این‌ها انتخاب کنم. این‌ها آمده‌اند شما را تحویل بگیرند، بازداشت کنند، آنجا برگردانند، شما هم آمده‌اید به ما می‌گویید ما و شما به هم نزدیک هستیم، این‌ها منحرف هستند. حالا این خدای شما، این پیغمبرتان که می‌گوید خدا با او حرف زده است، چه کار کرده است، چه می‌گوید؟ یکی بخشی از تعبیر جعفر را گوش کنید، می‌گوید: «کُنَّا أَهْلَ جَاهِلِیَّةٍ» ما در جاهلیت بودیم. همین قبایل بودیم منتهی در جهل مطلق بودیم. زندگی بدون مبعث، بدون بعثت، زندگی در دالان حماقت و جهل است. ما زندگی می‌کردیم، اما زندگی جاهلانه، هیچ ‌چیز نمی‌دانستیم که چه چیزی درست است، چه چیزی نادرست است؟ هرکسی به فکر خودش بود. «نَعْبُدُ الْأَصْنَامَ» خدا و معنویت و این‌ها را قبول داشتیم، ما کافر نبودیم، مشرک بودیم. منتهی خدا را درست نمی‌شناختیم. می‌گفتیم ما خدا را که نمی‌بینیم، به ‌جایش این بت‌ها را می‌گذاشتیم، می‌گفتیم هر بت نماینده یک خداست. خدای باران، خدای برف، خدای صلح، خدای جنگ، خدای عشق. این بت‌ها را به جای خدا می‌گذاشتیم. چون خدا را نمی‌بینیم، برای این که باور کنیم، ما این‌ها را به‌ جای او می‌گذاریم. نمی‌گوییم این‌ها ما را خلق کرده‌اند، ما می‌گوییم این‌ها نماد و نماینده و سمبل خدایانی هستند که جهان را دارند اداره می‌کنند. آن خدای خدایان را هم ما قبول داشتیم، ولی اصلاً تعریف ما از خدا، از معنویت، مادیات، از همه چیز، تعاریف همه کج و کوله بود. یعنی معنوی بودیم، ولی معنویتی پر از خرافات، پر از شرک. هم خیانت می‌کردیم، هم معنوی بودیم. هم همدیگر را می‌کشتیم، پوست هم را می‌کندیم، هم مذهبی بودیم. هم دختران‌مان را زنده‌به‌گور می‌کردیم، هم دعا می‌کردیم! هم ربا می‌خوردیم، شراب می‌خوردیم، روابط نامشروع، یک مرد با ده زن، یک زن با ده مرد، انواع روابط را داشتیم، در عین حال عبادت هم می‌کردیم! کلاه هم را در بازار برمی‌داشتیم، بعد هم دعا می‌کردیم! ربا می‌خوردیم، بعد می‌بوسیدیم می‌گفتیم خدایا شکرت که ربا خوردیم! خدایا شکرت! کلاه همدیگر را برمی‌داشتیم، وقتی طرف می‌رفت و نمی‌توانست حقش را از ما بگیرد، ما می‌رفتیم جلوی بت‌ها، می‌گفتیم خدایا خیلی ممنون که کمک کردی من کلاه او را بردارم! جعفر می‌گوید: ما خدا و خدایان داشتیم، اما این‌جوری بودیم. تمام شرک، خرافه و ظلم بود. «نَأْکُلُ الْمَیْتَةَ» ما غذا می‌خوردیم، اما غذایی که هیچ ربطی به معنویت و اخلاق نداشت. ما لاشه حیوانات مرده را هم می‌گفتیم گوشت است دیگه، هر چیزی که می‌جنبید ما می‌خوردیم. هر مرداری را که می‌دیدیم اگر می‌شد خورد اگر بو نمی‌داد، کرم هنوز به آن نیفتاده بود ما می‌خوردیم! ما همه‌چیزخوار بودیم. ما برای شکم خودمان هم کرامت قائل نبودیم. مردارخوار بودیم، ما مثل خوک بودیم، می‌دانید خوک همه چیز می‌خورد. همه چیز، یعنی جنازه آدم بیندازید جلویش، می‌خورد، بچه خودش را بیندازید، می‌خورد. مدفوع بگذارید، می‌خورد، اصلاً خوک همه چیز می‌خورد.

جعفر طیار می‌گوید: ما مثل خوک می‌خوردیم، اما الآن این‌طور نیستیم، هر چیزی را نمی‌خوریم. حیوانی را هم که می‌خواهیم بخوریم، به نام خدا و رو به کعبه ذبحش می‌کنیم. یعنی به غذا هم معنا می‌دهیم. غذا هم معنوی می‌شود و هر چیزی را نمی‌خوریم. «نَعْبُدُ الْأَصْنَامَ وَنَأْکُلُ الْمَیْتَةَ کُنَّا نَعْبُدُ الْأَصْنَامَ» و «وَنَأْتِی الْفَوَاحِشَ»، همه کارهای کثیف و این گناه‌هایی که می‌گویند، ما مسخره می‌کردیم. مثلاً می‌گفتند: قمار نزنید درست نیست، شراب و مشروبات الکلی نخورید، مواد مخدر مصرف نکنید، بی‌ناموسی نکنید. ما همه این کارها را می‌کردیم. «کُنَّا نَأْتِی الْفَوَاحِشَ» هیچ کاری هم از نظر ما بد نبود. جیب همدیگر را می‌زدیم، در بازار همه به هم دروغ می‌گفتیم، در عین حال خدا را هم قبول داشتیم. «کُنَّا نَقْطَعُ الْأَرْحَامَ» ما رابطه خویشاوندی نداشتیم، تعصب قبیله‌ای داشتیم، اما با همدیگر عاطفه نداشتیم. دایی‌ام، عمه‌ام، پدربزرگم، مادربزرگم، خاله‌ام مشکل داشت، می‌گفتیم به درک، به ما چه! برادرم، خواهرم، پدربزرگم وقتی حالشان خوب بود، می‌رفتیم دور هم. سوری بود، مهمانی‌ای می‌خواستند بدهند، یک چیزی می‌گرفتیم، می‌رفتیم. تا خبردار می‌شدیم مریض شده است یا بدهکار شده است، ورشکست شده است یا اجاره خانه‌اش را ندارد یا فلان، دیگر پیدایمان نمی‌کردند. ما به هم کمک نمی‌کردیم، ما هیچ‌ وقت عاشق همدیگر نبودیم ما از همدیگر استفاده می‌کردیم. اگر مهمانی بود، شام می‌دادند، می‌رفتیم، اگر شام نمی‌دادند، نمی‌رفتیم. اگر می‌دانستیم کسی بدهکار است و اگر ما را ببیند، ممکن است از ما قرض بخواهد، دیگر دور و برش نمی‌رفتیم. یک کسی می‌گفت اگر مزاحم تلفنی در آشناها دارید، یک دفعه به او زنگ بزنید و بگویید من بدهی و قرض دارم، می‌شود به من قرض بدهید؟ دیگر به شما زنگ نمی‌زند. دیگر مزاحم‌تان نمی‌شود.

جعفر می‌گوید: ما مثل حیوانات زندگی می‌کردیم، ولی ظاهراً انسان بودیم، مذهبی هم بودیم، به بت‌خانه می‌رفتیم و عبادت می‌کردیم. آن خدای اصلی را خدای خدایان را هم قبول داشتیم. منتهی می‌گفتیم ما با آن خدا ارتباطی نداریم، او هم با ما ارتباطی ندارد. خدا هم پیغمبر نمی‌فرستد، با کسی حرف نمی‌زند، ما پیغمبرها را هم قبول نداشتیم. «نَقْطَعُ الْأَرْحَامَ» رابطه‌های خانوادگی و دوستی بین ما قطع بود، ما همه تنها بودیم، همین الآن هم مگر نیست بعضی‌ها؟ دیده‌اید بعضی‌ها الآن، مثلاً ۳۰ تا فامیل دارند، ولی با هم ارتباطی ندارند. تنها هستند. می‌گفتیم ما فامیل داشتیم، ولی همه‌مان تنها بودیم. احوال هم را نمی‌پرسیدیم، نمی‌گفتیم تو چه مشکلی داری؟ من کمکت می‌کنم. مهمانی بدهید، ولو ساده، یک چای، ولی مهمانی بدهید، بروید و بیایید، رفت‌وآمد کنید، یک چای هیچ‌چیز دیگری نمی‌خواهد، آقا گرانی است و فلان، مگر باید همه‌اش غذا و چند میلیون خرج کنیم و انواع میوه بگذاریم؟ یک چایی، دور هم جمع شوید، همدیگر را ببینید. می‌گوید روابط ما اصلاً قطع بود. «وَنُؤْذِی الْجِوَارَ» همسایه با همسایه، ما دشمن بودیم. یعنی اگر فرصتی پیش می‌آمد، می‌قاپیدیم که یک وقت همسایه‌مان به همسایه دیگر نرسد، همه‌اش برای ما باشد. اگر همسایه‌مان مشکلی داشت، ما طوری با او بیگانه می‌شدیم که اگر سلام می‌کرد، جوابش را نمی‌دادیم، برای این که می‌دانستیم مشکل دارد. ما همسایه‌های خود را فراموش کرده بودیم، بد می‌کردیم. «یَأْکُلُ الْقَوِیُّ مِنَّا الضَّعِیفَ» قوی‌های ما، ضعیف‌های ما را می‌خوردند. ما در قبل از اسلام، قبل از بعثت، این‌جوری بودیم، هرکه قوی‌تر بود، به جای این که به ضعیف‌تر رحم کند، دست او را بگیرد، کمکش کند، غارتش می‌کرد، پدرش را درمی‌آورد، لهش می‌کرد، پوستش را می‌کند، چون زورش از او بیشتر بود، به او ضربه می‌زد، پولش بیشتر بود، پول او را هم می‌گرفت. قدرتش بیشتر بود، او را می‌زد. ما این‌جوری بودیم. زندگی کافرانه و مشرکانه این‌طور بود. «یَأْکُلُ الْقَوِیُّ مِنَّا الضَّعِیفَ» قوی‌ها، ضعیف‌ها را می‌خوردند، می‌جویدند و تف می‌کردند. این‌جوری بودیم، به هم رحم نمی‌کردیم و... ، تا «حَتَّى بَعَثَ اللَّهُ رَسُولًا» تا وقتی که خداوند نماینده‌اش را بین ما برانگیخت. او که آمد، تمام سبک زندگی ما زیرورو شد، همه‌اش برعکس شد. ما نجس بودیم، پاک شدیم. حیوان بودیم، انسان شدیم، وحشی بودیم، باادب شدیم. به هم رحم نمی‌کردیم، حالا همه به فکر هم هستیم. پیامبر گفته است: تا ۴۰ خانه از هر طرف، همسایه تو هستند، چهار طرف، چهار تا ۴۰ تا، می‌شود ۱۶۰ تا. و اگر شب سیر بخوابی و همسایه‌ات گرسنه باشد، از ما نیستی. باید مطمئن باشی اطرافیانت سیر هستند، امشب گرسنه نیستند، برهنه نیستند، گرفتار نیستند. اگر خبر نداری و برایت مهم نیست یا خبر داری و برایت مهم نیست، پیغمبر فرمود: از امت من نیستی. جعفر گفت ما حالا این‌جوری شده‌ایم. ما می‌گردیم تا یک آدم گرفتار پیدا کنیم، مشکلش را حل کنیم، مجرد هستد می‌گردیم تا دوتا خانواده خوب را به هم برسانیم. پیامبر گفت این کارها شما را اهل بهشت می‌کند. مسابقه می‌گذاریم که چه کسی بیشتر کمک کند، خار می‌بینیم از سر راه مردم برمی‌داریم، نمی‌گوییم به من چه، کار شهرداری است، کار بدی است، به من چه! من که رد شدم، نه، سنگ را از سر راه دیگران برمی‌داریم، ما عوض شده‌ایم. وقتی این حرف‌ها را زد و بعد گفت: می‌دانید قرآن ما راجع به مسیح و مریم هم حرف زده است. نجاشی گفت: این هم خیلی مهم است، این‌هایی که گفتی خیلی قشنگ بود، راجع به مسیح و مریم چه گفته است؟ اینجا حساس شد. جعفر بخشی از آیات قرآن راجع به حضرت مسیح و حضرت مریم را خواند. نجاشی اشک در چشمانش جمع شد و گریه‌اش گرفت. بعد رو کرد به عمرو عاص و خالد و آن چند نفری که از طرف مشرکین آمده بودند، که بعداً مسلمان شدند و کاش که نمی‌شدند، بعد از اسلام، به نام اسلام آمدند ضربه زدند. نجاشی این حرف‌ها را که از جعفر شنید، رو کرد به نمایندگان مشرکین و سرمایه‌داران مکه، عمرو عاص گفت: به هیچ قیمتی این‌ها را به شما تحویل نخواهم داد. اگر آن پیغمبرتان که می‌گویید از طرف خدا آمده است، این‌ها را گفته است، من قبول دارم و بعدها هم ایشان مسلمان شد.

پس این آیه می‌فرماید: بعثت بزرگ‌ترین منت خدا بر بشر است، احکام آن هم همین‌طور است، آن هم به نفع شماست، برای همه مردم آمده است. «أَمَّا لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الَّذِینَ آمَنُوا عَلَى الْمُؤْمِنِینَ»، فقط یک عده قدر این نعمت را می‌دانند، آن‌ها کسانی هستند که ایمان را انتخاب می‌کنند. بقیه بشر که می‌گویند این پیغمبرها، پیغمبر نبوده‌اند، دروغ می‌گویند، یا اصلاً بوده‌اند که بوده‌اند، چه کسی حوصله این حرف‌ها را دارد؟ این‌ها هم خدا به آن‌ها منت گذاشته و نعمت داده است، لایق این نعمت نبوده‌اند، پس زدند، مثل بیماری که دارو را پس بزند. تصمیم گرفته‌اند در مسیری که گم شده‌اند، گم بمانند. انبیاء و رهبران الهی مردمی و از مردم و از میان مردم هستند. مردم را می‌شناسند و مردم این‌ها را باید بشناسند و به آن‌ها اعتماد کنند.

قرآن خواندن خودش هدف نیست، قرآن هم وسیله است. خود قرآن گفته است هدف چیست؟ هدف تزکیه و تعلیم است. تزکیه یعنی تربیت، آمده‌اند ما را تربیت و پاک کنند. تعلیم هم یعنی ما نادان هستیم، باید آگاه شویم، باید چیزهایی را که باید بدانیم، بدانیم. هدف قرآن خواندن، زیارت، توسل، دعا، نماز، روزه، این‌ها همه وسیله است، ولی وسیله‌های واجب و لازم. هدف، تعلیم و تربیت انسان است که برای ابدیت آماده شویم، تا چند روز دیگر می‌میریم و به آنجا می‌رویم و این در رأس تعالیم انبیاء است. همه انبیاء سیاسی و همه مجاهد بودند. اغلب آن‌ها تبعید، زندانی و شهید شدند، همه ائمه ما شهید شده‌اند، ما هیچ رهبر شیعه‌ای نداریم که مرگ طبیعی مرده باشد، همه را کشته‌اند. برای این که همه آن‌ها سیاسی و مجاهد و مبارز در راه حق بودند و برای عدالت جنگیدند و با ظلم مبارزه کردند. ولی خود جهاد و شهادت هم هدف نیست، وسیله است، همان‌هایی هم که سیاسی بودند، جنگیدند و حکومت تشکیل دادند، هدف همان تزکیه و تعلیم و رشد الهی است. بنابراین مبارزه سیاسی بدون هدف معنوی هم به درد نمی‌خورد، همان‌طور که معنویت بدون مبارزه، معنویت ناقص است. این دو تا باید با هم باشند، هدف معنویت است و مبارزه وسیله است. یعنی این معنویت‌هایی که انبیاء خدا به شما و به ما نمی‌گویند، این‌ها عرفان‌های قلابی است. آن‌هایی که آیات الهی را برای ما تلاوت نمی‌کنند، ولی می‌آیند از خدا و خدایان و معنویت و اخلاق حرف می‌زنند، حرف‌هایشان خورده شیشه دارد، چون آیات الهی را تلاوت نمی‌کنند. یک بخشی از آن، مخلوط با چیزهایی است که حرف خدا نیست، حرف خودشان است. این هم جزو، در زمره عرفان‌های قلابی است و عرفان توحیدی و معنوی نیست.

این که قرآن مرتب می‌گوید: به گذشته نگاه کنید، تاریخ هم وسیله است، نه هدف. تاریخ هم وسیله‌ای برای عبرت و آگاهی است. برای این که نعمت بعثت را بشناسید، می‌گوید: ببینید قبلاً چه بوده‌اند؟ جوامع قبل از پیامبران را با بعد از پیامبران مقایسه کنید. «کَانُوا فِی ضَلَالٍ مُبِینٍ»، حسابی گمراه بودند، سبک زندگی‌شان در همه چیز خراب بود. خانواده‌ها خراب بود، همسایگی خراب بود، بازارشان خراب بود، سیاستشان خراب بود، عبادتشان با خرافات مخلوط بود. این را هم بدانید.

و آخرین نکته این که، این آیه می‌گوید: حتی در بدترین محیط‌ها هم مأیوس نباشید، ممکن است بدترین جامعه تبدیل به بهترین جامعه بشود، چنان‌که جامعه عرب قبل از اسلام، از همه جهات عقب‌افتاده‌ترین جامعه بود. می‌دانید در کل حجاز، می‌گویند کل باسوادهایش ۲۰ نفر هم نبوده‌اند. همه بی‌سواد بودند. گرسنه، فقیر، خشن، وحشی، نه فرهنگ، نه تمدن، نه ثروت، نه قدرت، هیچ‌ چیز! در جهل مطلق و فقر و نکبت و گمراهی‌های آشکار بودند. ولی پیغمبر اکرم، قرآن، همان جامعه را به پاک‌ترین، قدرتمندترین و ثروتمندترین جامعه در جهان و دانشمندترین جامعه تبدیل کرد، با فاصله، بعد از چند دهه و چند قرن. قرآن می‌گوید: تعلیم و تربیت را از هم جدا نکنید. «یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ» یعنی اصلاً شما معلم قرآن باشی، کل قرآن را هم حفظ کنی، بیا مثل بنده، بیا قرآن بگو ولی وقتی تربیت معنوی و اخلاقی نداشته باشم، تزکیه نشده باشم، که نشده‌ام، این به درد من نمی‌خورد، حالا همین حرف‌ها به درد شما ممکن است بخورد، چون حرف حق است، به درد خود من ممکن است نخورد. یعنی ممکن است ما برای دیگران واسطه بشویم، آن‌ها با همین حرف‌ها بهشت بروند، خودمان با همین حرف‌ها جهنم برویم. امام هم یک وقت گفت بزرگ‌ترین حسرت این است برای علمای دین و کسانی که از دین و قرآن و خدا حرف می‌زنند، بزرگ‌ترین حسرت می‌دانید چیست؟ این که در قیامت ببینید آن‌هایی که شما این حرف‌ها را به آن‌ها گفتید، آن‌ها ایمان آوردند و عمل کردند و به خاطر همان دارند بهشت می‌روند، خود شما که این حرف‌ها را به آن‌ها گفتید، دارید جهنم می‌روید، چون عمل نکردید. امام می‌گفت: از این حسرت بدتر نمی‌شود. تو را من فرستادم بهشت، حالا خودم دارم جهنم می‌روم! من به تو این‌ها را گفتم. می‌گوید بله تو گفتی، ولی خودت باور نداشتی. من فهمیدم و عمل کردم، تو نکردی.

حالا اینجا یک آیه می‌فرماید: در مکتب انبیاء، یک جامعه می‌خواهد رشد کند، هم باید با جهل مبارزه کند، هم با هوس. یعنی هم تعلیم می‌خواهد، هم تربیت. هم تزکیه، هم تعلیم کتاب و حکمت را هم جدا از کتاب می‌آورد. گرچه کتاب، کلاً حکمت است، کتاب خداست، ولی باز حکمت را هم می‌آورد. حکمت یعنی قدرت ادراک حقایق بزرگی که خداوند این قدرت را به بشر داده است، حتی اگر کتاب نباشد، شما حتی اگر در جامعه‌ای باشید که اصلاً هیچ پیامبری را ندیده‌اید، ولی راهتان به سوی خدا از طریق حکمت، باز هم بسته نیست. یعنی الآن شما در هر جای دنیا بروید، آدم‌های خوب هستند، من همه جا دیده‌ام حتی طرف کافر است، کمونیست است، بت‌پرست است، من دیده‌ام این‌ها را. مسیحی است، زرتشتی است، وقتی با آن‌ها حرف می‌زنید، می‌بینید او آدم بدی نیست، بی‌اطلاع است. همان چیزی را که از بچگی شنیده است، همان را شنیده است و الا، اگر هر چه، چون من دیده‌ام، مثلاً با او کمی صحبت می‌کنیم، می‌گوید: عجب این‌جوری است؟ به سرعت قبول می‌کند. بعضی از آدم‌های مریض، همین‌جا هستند، لجبازی می‌کنند، این لجباز، مسلمان جهنمی است، آن غیرمسلمانی که جاهل بود، ولی همان مقداری را که فهمید، تسلیم حق شد، او جهنمی نمی‌شود. این هم یکی از پیام‌های قرآن است. اگر فرصت شد، وقت دیگری عرض می‌کنم.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته



هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha